![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش می توانستم در روزهای نبودنت ، نفس کشیدن را بر خود حرام کنم و نبینم این روزهایی را که آرزوی زودتر گذشتنش را می کنم !
و آنگاه بود که باز هم طعم لذت بخش زنده شدن با گرمای وجودت را حس می کردم .
چه حس آشنایی و چه تنهایی آزار دهنده ای...!!!
این اولین دلتنگی هایی نیست که لحظه به لحظه اش را با امید به « آینده ای نامعلوم » سر می کنم. تا کنون سرنوشتی برایم رقم خورده است که دلتنگی را پُر رنگ می نویسد ، با همان شیرینی ها و تلخی هایش.
نمی دانم ادامه ی رشته ی این نوشته را با «کاش می شد» ها ادامه دهم یا با احساسات غریب و آشنایم .
» کاش می شد» هایی که نوشتنش برای دلِ تنگم و فکرتشنه ام آسان است و یا احساساتی که «تو» با غریبه هایش هم آشنایی.
اما براستی کاش میشد که بودی ، تا آغوش مهربانت را بر زخم نمک خورده ی دلتنگی هایم مرهم کنم و یا ای کاش بودی تا دیگر دلتنگ نبودن هایت نباشم .
ای کاش ..... !!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز می خندم...
با صدای بلند!
با تمام قوا!
از تمام وجود!
اما چه سود٬ که فردا و فرداها...
خواهم گریست...
در میان سکوت!
در طلوع و غروب!
و دیگر نخواهم بود٬ در کنار شما!
زمانیکه عشق٬ دروغ است و سراب...
لبخند٬ محال است و خیال...
و صداقت...
قصه ی شب است برای کودکان خواب زده!
پس بهار را به خاطر بسپار که خزان من همیشگی است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم بمان! و نماندی !
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوتُ
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من...
هی بالا رفتم ، هی افتادم!
هی بالا رفتم ، هی افتادم ....
تو میدانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم ، نوشتم ....
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد
بعد از اینهمه ترانه بی چراغ،
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تکان دادند و رفتند .
حالا،
دوباره این منو
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن !
گفتم « بمان » و نماندی !
اما به راستی،
ستاره ی نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند ،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند ؟؟؟!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی عاشقت شدم که به من می خندیدی! وقتی صدایت کردم که گوش هایت از طنین دیگری پر بود! وقتی نگاهت کردم که چشم هایت را بسته بودی! و... وقتی در آغوش کشیدمت که تن تو٬ بوی عطر دیگری را می داد!!!
تصمیم گرفتم بروم. بروم٬ تا شاید قدرم را بیشتر بدانی. هنگامی که از تو٬ از عشق دیرینه ام جدا می شدم٬ چشم هایم را نم اشک پر کرده بود...
ولی تو... باز هم به من می خندیدی! هیچ وقت نفهمیدم خنده ات به من برای چه بود؟ اما اکنون بعد از گذشت این همه سال دلیلش را فهمیدم. تو به عشق پاکم می خندیدی. به صداقت حرف هایم می خندیدی. حال هم خوب می دانم که آغوشت سهم کیست و گرمای بدنت لب های چه کسی را نوازش می دهد؟! همان که همیشه در تو و با تو بود. همان که وقتی تو با من سرود زندگی را می سرودی٬ زمزمه ی صدایش سکوت ترانه هایمان را بر هم می زد. در آخر هم تو را از آن خود کرد. همان که وجودم را ذره ذره شکست. باشد! برو! من تو را بخشیدم ولی به یاد داشته باش که ترنم ترانه های من با نگاه تو تداعی می شود. بگذار پس آخرین جمله ام را به پایت بریزم:
"بدان که هر وقت بیایی « بدون او» ٬اندک اندک قلبم را به نگاه شرمگینت تکه تکه می سازم"

