
فصل غربت است و اشک، تنها چاره ی بی قراری و همسفر آن کبوتر تنهایی.
فانوس قلبم پر از گریه، پنجره ها بسته و تنها مرحم این دل پر درد فریادهای بی صدایم هستند.
حالا دگر بیدهای مجنون هم غم عشق را فراموش کرده و گیسوانشان را به دست بادهای پاییزی سپرده اند.
و من تنهای تنها... چشم به غروبی دوخته ام تا شاید پرستویی به خانه ی قلبم پا بگذارد و مرا غرق پرواز کند.
« تقدیم به تو که پرستوی پرواز منی »
وقتی گرمی اشک هایم را...
روی گونه هایم احساس کردم
که تو دیگر رفته بودی
برای همیشه...
و دیگر فرصتی نمانده بود
برای دوباره دیدنت
و من آن لحظه...
بی تو بودن را معنی کردم:
با اشک هایی که...
روی صورتم به بی نهایت جاری بود
و با دلی که...
هر لحظه به خدا نزدیک تر میشد
برای طلب دوباره بودنت!!!
یکی بود یکی نبود
اون که بود تو بودی و اون که تو قلب تو نبود من بودم.
یکی داشت یکی نداشت
اون که داشت تو بودی و اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم.
یکی خواست یکی نخواست
اون که خواست تو بودی و اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم.
یکی گفت یکی نگفت
اون که گفت تو بودی و اون که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم.
یکی رفت یکی نرفت
اون که رفت تو بودی و اون که به جز تو دنبال هیچ کس نرفت من بودم!!!

خسته ام از تکرار "دوستت دارم" گفتن هایم.
" دوستت دارم" گفتنی پوچ.....که...
سنگینی بی خوابی های دیشب های مستی ام را از ...
باران خون دیده ام سیل جاری کرد.. بر کویر بی باران غم هایم.
دلم برای " دوستت دارم" گفتن هایم می سوزد....
دیگر دلم برای خودم نمی سوزد....
مدت هاست که خودم برای دلم می سوزم....
آری ..........شمع وجود خودم به پای دلم آب می شود.....
