
سرگردان و تنها در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار
انتظار تکیه زده ام .
دیرگاهیست که قفل پنجره امید را در کوره راه
امید های نا تمام دلم جا گذاشته ام .
چقدر تلخ است لحظه ایی در میان اشک و آه
چقدر روحم طوفانی و تاریک است
وقتی تمام ابرها در من میبارد .
تو می گویی کدامین زمستان در چشمانم
نشسته که این چنین تلخ می گریم .
نگاه کن!
نگاه کن آسمان را..... چقدر آبی است
چون تمام ابرهای دنیا را به من داده
تا چشمانم ببارد درد زمستان را.......
کاش از تمام حرفهای
دل بارانی من خبر داشتی.......
امروز در تنگنای زمان به تو می اندیشم
چرا نمی آیی......... ؟؟؟؟؟


از پنجره ی کوچک تنهایی با تو حرف می زنم، از پشت دیوارهای دل شکسته ام در شب با قایق غم هایم در رودخانه ی اشک هایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت و تاریکی پارو می زنم و چشمان مهربان تو از لا به لای شهر ستاره ها با من قصه ی امیدواری می گویند. می بینم اما قلب کوچک من روزهاست که رنگ شادی را در کوی خود ندیده است...
بین دوست داشتن و عشق ورزیدن فرق زیادی است.
در دوست داشتن تعهدی وجود ندارد اما عشق ورزیدن تعهد است.
به همین علت است که مردم زیاد راجع به عشق حرف نمی زنند.
من اوج احساس و محبت و زیبایی را درک کرده ام. من هم رنجیده ام و هم درد کشیده ام و هم خندیده ام. من هم زخم خنجر رفیق را بر پیکر روحم دیده ام و هم مرحم رفیقان را. من هم برای شادی گریسته ام و هم برای دلتنگی. اما ایمانم همیشه در گوشم زمزمه می کند:
شاکر شاد و عاشق باشم

