تبليغاتX
ღ♥ღ ناله ی سرد ღ♥ღ
تردید 

اینم مطلبی که خودم نوشتم ولی هیچ وقت به دست اونی که باید می رسید، نرسید.

 البته شاید اگه شرایطمون تغییر نمی کرد الان پیشش بود ولی حالا

 

 

 

 تردید

 

در آن لحظه آرزو داشتم تو را در کنار خود داشتم. می خواستم با کمک تو همه ی سدها را بشکنم و تمامی موانعی را که بین ما حائل شده اند از سر راه بردارم. دلم می خواست وادارت کنم تا همه چیز را بی پرده با من در میان بگذاری و واهمه نداشته باشی که غروری در این بین پایمال شود.

عزیزم، گرچه تو از تردید صحبت کردی اما باید این را می دانستی که من، در مقابل تو از خود هیچ چیز ندارم حتی تردید. زمانی که عشق با تمام شکوهش خودنمایی می کند، دیگر جایی برای تردید نخواهد ماند. پس تو از چه می ترسی؟ نیاز به بودن با تو، چنان مرا کلافه کرده بود که به سراغ خاطرات مشترکمان رفتم و تا نزدیک سحر هزاران بار آنها را در ذهنم مرور کردم و اشک ریختم. در تمام آن ساعات احساس می کردم که تو در کنارم هستی، گویی این تو بودی که فقط برای من صحبت می کردی. شاید باور نکنی در تمام این سال ها، هیچ گاه به شخصی تا به این حد احساس وابستگی نکرده ام. از روزی که تو را به درستی شناختم، شکوفه های خوش رنگ عشق فضای تاریک قلبم را حال و هوای دیگری دادند. عزیزم بدان در کنار تو همه چیز دل چسب و دوست داشتنی خواهد بود و بی تو حتی نفس کشیدن هم دیگر معنایی نخواهد داشت. پس اگر واقعا مرا می خواهی دیگر هیچ از تردید نگو.

 

 

 

من که ازش استفاده نکردم (تاریخ مصرفش گذشت) ولی امیدوارم به درد شما بخوره.   

|+|
نوشته شده توسط مهلا در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 0:15 AM
سلام. به وبلاگ من خوش آمديد
اميد است دوباره شما را در اينجا ببينم.
www.mahsasaeid.blogfa.com

JavaScript Codes