تبليغاتX
ღ♥ღ ناله ی سرد ღ♥ღ
 

          

یک شب... یک دلتنگ... يادی كهنه... ياری قديمی...

کم کم باورم می شود که می روی از یادم... از خاطراتم... چقدر ازمن دور شدی... و چقدر غريبه... همان غريبه آشنای من كه روزی از صد فرسخی می شناختمت... اما اکنون صدایت هم با من بيگانه است...

ديشب وقتی چشمهایم را روی هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نميديدم...

ديشب دلم برایت تنگ شده بود... دلم هميشه برایت تنگ است... از اولش هم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستانت در دستانم بود....

هميشه ازمن دور بودی.... هميشه....

ديشب گوشه چشمانم به يادت تر شد....

ديشب دلم سوزش عجيبی داشت...

ديشب دلم هوایت را كرده بود....

ديشب...

اما تو نبودی.... تو در كنارم نبودی... حتی در خيالم هم درست نمی ديدمت...

ديشب شب بدی بود...

برای بار آخر تمام خاطراتت را مرور كردم... به سان یک فيلم... خيلی سريع... قسمت هایی را هم stop می كردم و به چشمانت خيره می شدم...

اما بالاخره تمام شد...وقتی خوب به هم چیز فكر كردم.... تصمیمی جديد گرفتم...

یک قلم... برگی كاغذ...  جفت چشمی بارانی... و پنجره ای باران خورده...

نوشتم... نوشتم از تو ... از يادت... از دوستت دارم ها... از چشمانت... از دلتنگی هایم ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....

 "هنوز هم دوستت دارم ای عشق ديرينه من"

 

                                                                                                 « م.ر »

 

از وقتی که مردم

دلتنگی هایم چندین برابر شده است.

یادت هست؟

حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را برای با تو بودن خرج می کردم٬ 

آرام و بی صدا می گفتمت:

دلتنگم.

و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد٬

تا لحظه ی مرگ!

دوستت دارم٬ شیرین ترین کلمه ایست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.

وقتی تازه زیرخاکی شدم

قدیمی تر ها تشر می زدند

که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟

در این جا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.

هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.

می دانی؟

من نگران قلبم هستم

اگر آن را هم بخورند

دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟

اینقدر از من نترس

شب سوم بعد از مرگم

آمدم به خوابت که همین را بگویم،

اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.

نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !

                                                    اما ببین...

به خدا من همان عاشق سابقم

                                                               فقط...

فقط کمی مرده ام !

                                                                        همین!!!

 

 

بارها خواستم رازی را که مدت هاست در قلبم نگه داشته ام٬ برایت فاش کنم ...

می خواستم بگویم دوستت دارم ...

اما نتوانستم ...

هرگاه از کنارم می گذشتی٬ آرزو می کردم این راز را در نگاهم بخوانی

اما افسوس که تو بی اعتنا از کنارم می گذشتی ...

و روزها به همین گونه سپری می شد!!!

تا آنکه دیروز قلم بدست گرفتم تا برایت بنویسم٬ از تو و این همه بی مهریت متنفرم.

ولی وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم با تعجب دیدم که نوشتم:

"دوستت دارم"

آخر قلب یک عاشق هرگز نمی تواند دروغ بگوید. 

 

 

 

 

" و این چنین خاطره ها به دست باد سپرده می شوند...  "

 

نمی دانم روزهایی را که با هم بودیم و کنار هم بخاطر داری؟ آن روزها که نفس های گرمت آرام کننده ی قلب نا آرامم بود. چه زود می گذرد زمان و همه چیز را در کام فراموشی فرو می کشد! دلم می خواهد باز گردم. باز گردم تا دوباره احساس کنم زیبایی با تو بودن را!

می خواهم دوباره با تو و در کنار تو نوازشگر شن های ساحل باشم و همدم مرغابیان عاشقی که ما را در یگانه شب های زندگی مان همراهی کردند. همان مرغابیانی که بر فراز موج های دل فریب دریا پروازی شیرین را می نمایاندند و من و تو و آینده ای  که در حال ساختنش بودیم را نظاره گر بودند.

می خواهم دوباره با تو و در کنار تو سوار بر قایق عشق تا بی کران های دریا پیش روم و هیچ ترسی از سختی های این مسیر نداشته باشم چراکه تو در کنارم هستی و تکیه گاهی امن و آرام برای لحظه لحظه های زندگی ام.

 می خواهم دوباره با تو و در کنار تو بر اسب خوشبختی بنشینم و این بار تا بی نهایت ها بتازم و پیش روم و تو نیز در مسیر این راه ناپیدا شانه به شانه ام بیایی تا به جایی که خدا می داند.

می خواهم دوباره با تو و در کنار تو، لحظه ی غروب خورشید؛ لحظه ی دلگیری که خورشید درخشش و گرمایش را از من دریغ می کند، کوچکترین خلئی را در درونم حس نکنم. چراکه خورشید تابناک زندگی را در کنارم می بینم و با وجود او بی نیاز از هر خورشیدم!

 

                                                                                                         « م.ر »

 

 

 

از کجا آغاز کنم...؟؟؟

از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت یک عشق می باشد.

قصه ی یک عشق شیرین که از دریا کهن سال تر است.

حقیقت ساده ای از عشق را که او برایم به ارمغان آورد از کجا آغاز کنم...؟؟؟

او همانند باران تابستانی که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه یافت و به زندگی من معنا بخشید و قطره قطره های باران محبتش به هم پیوست و جویباری را پدید آورد. جویباری که از میان دشت قلبم عبور کرد و فضای قلبم را معطوف خود کرد.

و حال نیز٬ قلبم را مهر و عشق و محبت بی ریایش فرا گرفته! من تسخیر شدم! تسخیر عشقی پاک و گران مایه که هرگز از قلب بیمارم بیرون نخواهد رفت.

و اکنون جای جای وجودم کلبه ی عشق اوست و روح خسته ام تشنه ی طراوت وجودش است.

و این همان حقیقت ساده است!

 

                                                                                       « م.ر » با الهام از Love Story

 

 

دور از من و در قلب منی، نفسم تو دنیـــای منی!

 

 

دلم خیلی گرفته! احساس می کنم دوباره تنها شدم. دوباره اون غم بزرگ به خونه ی خودش یعنی این دل تنگ من برگشت. 5 ماه منتظر بودم تا بهار برسه و بهار اومد. امید داشتم. امید به اینکه بهار برام عیدی میاره. ولی هیچی برام نداشت. اونم نتونست مرهمی واسه این قلب خستم باشه. نتونست آرومم کنه... حالا می خوام بنویسم، تا شاید کمی سبک بشم...

 

بهار من 5 روز قبل از بهاران اومد. بهاری که من بی صبرانه چشم به راهش بودم. دلم می خواست صادقانه بهش می گفتم که چقدر منتظرش بودم و چه لحظه شماری ها که نکردم. دلم می خواست بگم و اونم با تمام وجودش باورم کنه.

ولی افسوس!!! افسوس و صد افسوس که زندگی همیشه همون طور نیست که آدم ها می خوان. تو ذهنم رویاهایی ساخته بودم ولی همه چیز خلاف ساخته های ذهن من حرکت می کرد و این از همون ثانیه ی اول برام روشن شد! من دیگه براش کوچکترین ارزشی نداشتم و بهارم تمام خاطرات خوب و شیرین مشترکمون رو تو قلبش خزان کرده بود و بدتر از اون این بود که احساس می کردم می خواد که من هم مثل خودش باشم و ازش بگذرم. نمی دونم! نمی دونم کجای کارم اشتباه بود که اینطور برام تاوان بریده بود. اما ای کاش اینطور نبود. ای کاش اینقدر سریع تغییر نمی کرد. ای کاش هنوز همونی بود که هم خونه ی دل من شده بود. آخه کجا دیدین یه نفر اینقدر راحت از هم خونش بگذره؟؟؟ دل من چطور می تونه؟ سخته براش! اون روز رو به امید هم خونش شب می کنه. به امید اون حرف می زنه، می خنده، راه می ره، فکر می کنه. به امید اون  زندگی می کنه! پس نمی تونه... به خدا نمی تونه...

 

به هر حال این 18 روز با همه ی شیرینی ها و تلخی هاش گذشت.نمی گم بد گذشت، نه! اگر هیچ چیزی برام نداشت لا اقل یه چیز داشت و اونم این بود که کنار دلدارم بودم و گرمای وجودش رو حس می کردم. و اعتراف می کنم که اگر خداوند فرشته ی مهربونی رو که به اندازه ی خواهرم و یا به قول خودش یه دوست صمیمی دوسش دارم و براش ارزش و احترام قائلم برام نمی فرستاد، حالا خودم رو در کوچه پس کوچه های تاریک زندگیم گم کرده بودم. همون مهربونی که شب ها تا صبح با هم بیدار بودیم و حرف می زدیم. همون عزیزی که وقتی باهاش حرف می زدم از بار سنگین دلم برداشته می شد. و حالا که ازش دورم فقدانش رو با تمام وجود حس می کنم.

حالا بعد این مدت دوباره دستم خالی شده و چیزی برام نمونده! به جز یه دل خسته که آرزو می کنه چشماشو ببنده و باز کنه و ببینه که 4 ماه دیگه هم گذشته و زمانی رسیده که دوباره بتونه توی صورت عزیزترینش زل بزنه و گرمای نفسش رو احساس کنه. شاید این بار دیگه باورش کنه و بفهمه که این دل خسته، هنوزم تمام لحظه لحظه های زندگیشو با شوق دیدار یارش سپری می کنه...

 

                                                                                                     « م.ر »

 

یکی را دوست می دارم

                                  ولی هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم

                                                    ولی افسوس...

                                                                       او هرگز نمی خواند!!!

|+|
نوشته شده توسط مهلا در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 5:34 PM
سلام. به وبلاگ من خوش آمديد
اميد است دوباره شما را در اينجا ببينم.
www.mahsasaeid.blogfa.com

JavaScript Codes