
روز ولنتاین نزدیکه اما ...
بازم همه چیز آرومه. هیچ خبری نیست. بازم تنهایی. ولی یه چیزی هست. امسال برام با سال های دیگه فرق داره. امسال عشقو تجربه کردم هرچند که خیلی زود از دستش دادم ولی تجربه کردم ...
حالا احساس می کنم دیگه از اون عشق چیزی برام نمونده ولی یه آرزو دارم : کاش میشد بهم زنگ بزنه و با اون صدای آرامش بخشش واسه من٬ همون صدایی که آرومم می کنه٬ بیشتر دل تنگم می کنه٬ با همون صدا بهم تبریک بگه٬ آخه من منتظرشم. ولی می دونم که نمی شه. می دونم محاله. آخه اون غرور داره. غرورش نمی ذاره. می دونم ... می دونم ... می دونم ...
ولی بازم امیدم رو از دست نمی دم ... صبر میکنم. زمان همه چیز رو برام روشن می کنه.
« م.ر »

شب هنگام، عاشقانه ترين دلنوشته هايم را نثارت می کنم، شايد روزی بخوانی و بدانی که اين عاشق ترين، مانند زنان عاشق هندو در آتش عشق تو می سوزد و به انتظار دوباره مهربان شدنت ، وفادارانه خواهد نشست. به اعتقاد پيمان زيبايی که شبی روبروی دریای خزر آرام بستيم و به هم قول داديم هرگز به هم پشت نکنيم و من به اعتماد شانه های قوی و مردانه ات، دست ها و شانه های ظريفم را به تو بخشيدم و دل به دريا زدم و سلول ها و رگ و خون و قلب و دين و ايمان و ... را در طبق اخلاص نهاده و سر تسليم در مقابل غيرت زيبا و محّبت و عشق بی ريايت فرود آوردم .
می دانم ،
دوستت دارم و عاشقانه به پايت مي سوزم ، به وفاداری ام ، به عشقم ، به صداقت و معصوميتم ، به ايمان و ايثار و صبرم نخند. من با اميد به خداوند مهربان و با اعتقاد به عشقی که هرگز از قلب مغرور تو بيرون نخواهد رفت چشم به راهت خواهم نشست ، شايد روزی تو با يک بهار بيايی.
آرام و بی صدا به تماشايت خواهم نشست و در جستجوی ردّ پايت هر جا که باشد عاشقانه روز را به شب ، و شب را به صبح می رسانم . در بيکرانه های خاطراتمان، در کوچه های ديارمان ... هر جا که بوی خوش تو را دارد.
« م.ر »
