تبليغاتX
ღ♥ღ ناله ی سرد ღ♥ღ
 

 

رفتم...

مرا ببخش و نگو او وفا نداشت.

 راهی به جز گریز برایم نمانده بود.

 رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

 با اشک های دیده٫ از لب شست وشو دهم...

آری...! رفتم!

 

 

به یادِ آرزوهايم ...

سکوتی می كنم بالاتر از فرياد!!!

 

  

 

نمی دانم ...

تو یا بی اندازه به عشق من اعتماد داری  و یا اینکه در دلت عشقی از آن من نیست...

براستی با کدامین تفکر زندگی را می گذرانی؟!

نمی دانم ...

دیگر در مقابل تو هیچ نمی دانم؛معنی و مفهوم کارهایت را!  نگاه های بی راهت را!  افکار کودکانه ات را!  و حتی... گاهی... لجبازی ها و غرور بی اندازه ات را!

نمی دانم ...

زین پس باید با فکر نبودنت زندگی کنم یا با فکر بدست آوردنت...!

مرا بر سر دو راهی ژرفی قرار دادی. ولی دیگر توانی برایم باقی نمانده...!

امروز می خواهم یــــــــک راه را انتخاب کنم. 

 

  یا .........   سیه راه زندگی؛ بی تو، بدون فکر تو و خالی ز تو.

و یا .........   سپید راه زندگی؛ تلاش برای رسیدن به تو، حضور تو و وجود تو.

 

کمی درنگ می کنم...

تو برایم سپیدی باقی نگذاشتی، به هر طرف که می نگرم جز سیاهی هیچ نمی بینم...

                                                                                           " و این یعنی اتمام همه چیز "

بیشتر می اندیشم...

باز هم نمی دانم...

اما این بار، این را خوب می دانم که سیاهی برایم سخت غم انگیز است و تحملش را ندارم. اما چه کنم که راه دیگری باقی نیست.

برای انتخاب هر یک از این دو راه کمک می خواهم! اراده می خواهم! و در نهایت...، صـــــــبـــــــر!

امّا... آیا دارم ؟؟؟

باز هم نمی دانم...

 

                                                                                                   « م.ر » 

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 4:34 PM
 

کاش می توانستم در روزهای نبودنت ، نفس کشیدن را بر خود حرام کنم و نبینم این روزهایی را که آرزوی زودتر گذشتنش را می کنم !

و آنگاه بود که باز هم طعم لذت بخش زنده شدن با گرمای وجودت را حس می کردم .
چه حس آشنایی و چه تنهایی آزار دهنده ای...!!!  
این اولین دلتنگی هایی نیست که لحظه به لحظه اش را با امید به « آینده ای نامعلوم » سر می کنم. تا کنون سرنوشتی برایم رقم خورده است که  دلتنگی را پُر رنگ می نویسد ، با همان شیرینی ها و تلخی هایش
.
نمی دانم ادامه ی رشته ی این نوشته را با «کاش می شد» ها ادامه دهم یا با احساسات غریب و آشنایم  .
» 
کاش می شد» هایی که نوشتنش برای دلِ تنگم و فکرتشنه ام آسان است و یا احساساتی که «تو» با غریبه هایش هم آشنایی.
اما براستی کاش میشد که بودی ، تا آغوش مهربانت را بر زخم نمک خورده ی دلتنگی هایم مرهم کنم و یا ای کاش بودی تا دیگر دلتنگ نبودن هایت نباشم .
ای کاش ..... !!!

 

« م.ر »

 

 

امروز می خندم...

با صدای بلند!

با تمام قوا!

از تمام وجود!

اما چه سود٬ که فردا و فرداها...

خواهم گریست...

در میان سکوت!

در طلوع و غروب!

و دیگر نخواهم بود٬ در کنار شما!

زمانیکه عشق٬ دروغ است و سراب...

لبخند٬ محال است و خیال...

و صداقت...

قصه ی شب است برای کودکان خواب زده!

پس بهار را به خاطر بسپار که خزان من همیشگی است.

  

  

گفتم بمان! و نماندی !
رفتی،
بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سکوتُ
صعودُ
سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی
و من...
هی بالا رفتم ، هی افتادم!
هی بالا رفتم ، هی افتادم ....
تو میدانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم ، نوشتم ....
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد
بعد از اینهمه ترانه بی چراغ،
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند ، خواندند ، سر تکان دادند و رفتند .
حالا،
دوباره این منو
این تاریکی و
این از پی کاغذ و قلم گشتن !

گفتم « بمان » و نماندی !

اما به راستی،
ستاره ی نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند ،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند ؟؟؟!!!

  

        

وقتی عاشقت شدم  که به من می خندیدی! وقتی صدایت کردم که گوش هایت از طنین دیگری پر بود! وقتی نگاهت کردم که چشم هایت را بسته بودی! و... وقتی در آغوش کشیدمت که تن تو٬ بوی عطر دیگری را می داد!!!

تصمیم گرفتم بروم. بروم٬ تا شاید قدرم را بیشتر بدانی. هنگامی که از تو٬ از عشق دیرینه ام جدا می شدم٬ چشم هایم را نم اشک پر کرده بود...

ولی تو... باز هم به من می خندیدی! هیچ وقت نفهمیدم خنده ات به من برای چه بود؟ اما اکنون بعد از گذشت این همه سال دلیلش را فهمیدم. تو به عشق پاکم می خندیدی. به صداقت حرف هایم می خندیدی. حال هم خوب می دانم که آغوشت سهم کیست و گرمای بدنت لب های چه کسی را نوازش می دهد؟! همان که همیشه در تو و با تو بود. همان که وقتی تو با من سرود زندگی را می سرودی٬ زمزمه ی صدایش سکوت ترانه هایمان را بر هم می زد. در آخر هم تو را از آن خود کرد. همان که وجودم را ذره ذره شکست. باشد! برو! من تو را بخشیدم ولی به یاد داشته باش که ترنم ترانه های من با نگاه تو تداعی می شود. بگذار پس آخرین جمله ام را به پایت بریزم:

"بدان که هر وقت بیایی « بدون او» ٬اندک اندک قلبم را به نگاه شرمگینت تکه تکه می سازم"

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت 3:34 PM
 

          

یک شب... یک دلتنگ... يادی كهنه... ياری قديمی...

کم کم باورم می شود که می روی از یادم... از خاطراتم... چقدر ازمن دور شدی... و چقدر غريبه... همان غريبه آشنای من كه روزی از صد فرسخی می شناختمت... اما اکنون صدایت هم با من بيگانه است...

ديشب وقتی چشمهایم را روی هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نميديدم...

ديشب دلم برایت تنگ شده بود... دلم هميشه برایت تنگ است... از اولش هم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستانت در دستانم بود....

هميشه ازمن دور بودی.... هميشه....

ديشب گوشه چشمانم به يادت تر شد....

ديشب دلم سوزش عجيبی داشت...

ديشب دلم هوایت را كرده بود....

ديشب...

اما تو نبودی.... تو در كنارم نبودی... حتی در خيالم هم درست نمی ديدمت...

ديشب شب بدی بود...

برای بار آخر تمام خاطراتت را مرور كردم... به سان یک فيلم... خيلی سريع... قسمت هایی را هم stop می كردم و به چشمانت خيره می شدم...

اما بالاخره تمام شد...وقتی خوب به هم چیز فكر كردم.... تصمیمی جديد گرفتم...

یک قلم... برگی كاغذ...  جفت چشمی بارانی... و پنجره ای باران خورده...

نوشتم... نوشتم از تو ... از يادت... از دوستت دارم ها... از چشمانت... از دلتنگی هایم ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اينكه.....

 "هنوز هم دوستت دارم ای عشق ديرينه من"

 

                                                                                                 « م.ر »

 

از وقتی که مردم

دلتنگی هایم چندین برابر شده است.

یادت هست؟

حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را برای با تو بودن خرج می کردم٬ 

آرام و بی صدا می گفتمت:

دلتنگم.

و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد٬

تا لحظه ی مرگ!

دوستت دارم٬ شیرین ترین کلمه ایست که در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.

وقتی تازه زیرخاکی شدم

قدیمی تر ها تشر می زدند

که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟

در این جا اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.

هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.

می دانی؟

من نگران قلبم هستم

اگر آن را هم بخورند

دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟

اینقدر از من نترس

شب سوم بعد از مرگم

آمدم به خوابت که همین را بگویم،

اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.

نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !

                                                    اما ببین...

به خدا من همان عاشق سابقم

                                                               فقط...

فقط کمی مرده ام !

                                                                        همین!!!

 

 

بارها خواستم رازی را که مدت هاست در قلبم نگه داشته ام٬ برایت فاش کنم ...

می خواستم بگویم دوستت دارم ...

اما نتوانستم ...

هرگاه از کنارم می گذشتی٬ آرزو می کردم این راز را در نگاهم بخوانی

اما افسوس که تو بی اعتنا از کنارم می گذشتی ...

و روزها به همین گونه سپری می شد!!!

تا آنکه دیروز قلم بدست گرفتم تا برایت بنویسم٬ از تو و این همه بی مهریت متنفرم.

ولی وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم با تعجب دیدم که نوشتم:

"دوستت دارم"

آخر قلب یک عاشق هرگز نمی تواند دروغ بگوید. 

 

 

 

 

" و این چنین خاطره ها به دست باد سپرده می شوند...  "

 

نمی دانم روزهایی را که با هم بودیم و کنار هم بخاطر داری؟ آن روزها که نفس های گرمت آرام کننده ی قلب نا آرامم بود. چه زود می گذرد زمان و همه چیز را در کام فراموشی فرو می کشد! دلم می خواهد باز گردم. باز گردم تا دوباره احساس کنم زیبایی با تو بودن را!

می خواهم دوباره با تو و در کنار تو نوازشگر شن های ساحل باشم و همدم مرغابیان عاشقی که ما را در یگانه شب های زندگی مان همراهی کردند. همان مرغابیانی که بر فراز موج های دل فریب دریا پروازی شیرین را می نمایاندند و من و تو و آینده ای  که در حال ساختنش بودیم را نظاره گر بودند.

می خواهم دوباره با تو و در کنار تو سوار بر قایق عشق تا بی کران های دریا پیش روم و هیچ ترسی از سختی های این مسیر نداشته باشم چراکه تو در کنارم هستی و تکیه گاهی امن و آرام برای لحظه لحظه های زندگی ام.

 می خواهم دوباره با تو و در کنار تو بر اسب خوشبختی بنشینم و این بار تا بی نهایت ها بتازم و پیش روم و تو نیز در مسیر این راه ناپیدا شانه به شانه ام بیایی تا به جایی که خدا می داند.

می خواهم دوباره با تو و در کنار تو، لحظه ی غروب خورشید؛ لحظه ی دلگیری که خورشید درخشش و گرمایش را از من دریغ می کند، کوچکترین خلئی را در درونم حس نکنم. چراکه خورشید تابناک زندگی را در کنارم می بینم و با وجود او بی نیاز از هر خورشیدم!

 

                                                                                                         « م.ر »

 

 

 

از کجا آغاز کنم...؟؟؟

از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت یک عشق می باشد.

قصه ی یک عشق شیرین که از دریا کهن سال تر است.

حقیقت ساده ای از عشق را که او برایم به ارمغان آورد از کجا آغاز کنم...؟؟؟

او همانند باران تابستانی که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه یافت و به زندگی من معنا بخشید و قطره قطره های باران محبتش به هم پیوست و جویباری را پدید آورد. جویباری که از میان دشت قلبم عبور کرد و فضای قلبم را معطوف خود کرد.

و حال نیز٬ قلبم را مهر و عشق و محبت بی ریایش فرا گرفته! من تسخیر شدم! تسخیر عشقی پاک و گران مایه که هرگز از قلب بیمارم بیرون نخواهد رفت.

و اکنون جای جای وجودم کلبه ی عشق اوست و روح خسته ام تشنه ی طراوت وجودش است.

و این همان حقیقت ساده است!

 

                                                                                       « م.ر » با الهام از Love Story

 

 

دور از من و در قلب منی، نفسم تو دنیـــای منی!

 

 

دلم خیلی گرفته! احساس می کنم دوباره تنها شدم. دوباره اون غم بزرگ به خونه ی خودش یعنی این دل تنگ من برگشت. 5 ماه منتظر بودم تا بهار برسه و بهار اومد. امید داشتم. امید به اینکه بهار برام عیدی میاره. ولی هیچی برام نداشت. اونم نتونست مرهمی واسه این قلب خستم باشه. نتونست آرومم کنه... حالا می خوام بنویسم، تا شاید کمی سبک بشم...

 

بهار من 5 روز قبل از بهاران اومد. بهاری که من بی صبرانه چشم به راهش بودم. دلم می خواست صادقانه بهش می گفتم که چقدر منتظرش بودم و چه لحظه شماری ها که نکردم. دلم می خواست بگم و اونم با تمام وجودش باورم کنه.

ولی افسوس!!! افسوس و صد افسوس که زندگی همیشه همون طور نیست که آدم ها می خوان. تو ذهنم رویاهایی ساخته بودم ولی همه چیز خلاف ساخته های ذهن من حرکت می کرد و این از همون ثانیه ی اول برام روشن شد! من دیگه براش کوچکترین ارزشی نداشتم و بهارم تمام خاطرات خوب و شیرین مشترکمون رو تو قلبش خزان کرده بود و بدتر از اون این بود که احساس می کردم می خواد که من هم مثل خودش باشم و ازش بگذرم. نمی دونم! نمی دونم کجای کارم اشتباه بود که اینطور برام تاوان بریده بود. اما ای کاش اینطور نبود. ای کاش اینقدر سریع تغییر نمی کرد. ای کاش هنوز همونی بود که هم خونه ی دل من شده بود. آخه کجا دیدین یه نفر اینقدر راحت از هم خونش بگذره؟؟؟ دل من چطور می تونه؟ سخته براش! اون روز رو به امید هم خونش شب می کنه. به امید اون حرف می زنه، می خنده، راه می ره، فکر می کنه. به امید اون  زندگی می کنه! پس نمی تونه... به خدا نمی تونه...

 

به هر حال این 18 روز با همه ی شیرینی ها و تلخی هاش گذشت.نمی گم بد گذشت، نه! اگر هیچ چیزی برام نداشت لا اقل یه چیز داشت و اونم این بود که کنار دلدارم بودم و گرمای وجودش رو حس می کردم. و اعتراف می کنم که اگر خداوند فرشته ی مهربونی رو که به اندازه ی خواهرم و یا به قول خودش یه دوست صمیمی دوسش دارم و براش ارزش و احترام قائلم برام نمی فرستاد، حالا خودم رو در کوچه پس کوچه های تاریک زندگیم گم کرده بودم. همون مهربونی که شب ها تا صبح با هم بیدار بودیم و حرف می زدیم. همون عزیزی که وقتی باهاش حرف می زدم از بار سنگین دلم برداشته می شد. و حالا که ازش دورم فقدانش رو با تمام وجود حس می کنم.

حالا بعد این مدت دوباره دستم خالی شده و چیزی برام نمونده! به جز یه دل خسته که آرزو می کنه چشماشو ببنده و باز کنه و ببینه که 4 ماه دیگه هم گذشته و زمانی رسیده که دوباره بتونه توی صورت عزیزترینش زل بزنه و گرمای نفسش رو احساس کنه. شاید این بار دیگه باورش کنه و بفهمه که این دل خسته، هنوزم تمام لحظه لحظه های زندگیشو با شوق دیدار یارش سپری می کنه...

 

                                                                                                     « م.ر »

 

یکی را دوست می دارم

                                  ولی هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم

                                                    ولی افسوس...

                                                                       او هرگز نمی خواند!!!

|+|
نوشته شده توسط مهلا در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 5:34 PM
 

 

 

 

شب بود و تاریکی محض و سکوت و چشمانم خیره به عقربه های ساعت. در انتظار صبح بودم تا دوباره بتوانم تو را ببینم و حرفــــهای دلم را به تو  بگویم اما افسوس که صبح تو را نیافتم! حرفها دردلـــــــم سنگینی کرده بود وطاقت سنگینیش را نداشتم...

 بالاخره سنگی پیدا کردم و  شروع کردم به درد دل کردن هنــــــوز حرفهایم به نصفه نرسیده بود که سنگ خرد شد و تکه هایش روی زمین ریخت .

 خواســـتم حرفهایم را به کوه بگویم ولی کوه هــــم طاقت شنیـــدن حرفهایم رانداشت حرفهایم را به آخر نرســـانده از هم فرو ریخـت و با خاک یکسان شد.

 این بار خواستم حرفهــایم را به دریا بگویم٬ گریـه کــردم تا شاید خاک اشکهایـــم را به دریا برساند ولی اشکهایم به دریا نرســیده خشکید.

خواستم زمین مرا در آغوش کشد و زیر خا کش کند امـاانگـــار زمین هم بامـــــن قهر کرده بود و بر من نگاهی نمی کرد.

 بآلاخــره همانند لیلی سر به بیابان و صحرا زدم و خود را در آتش ســـــــوزان صــحرا گم کردم و به دنبال تو بودم تا شاید تو را پیدا کنــــــم ومثل همیشه حرفهای دلم را برایــــــت بگویم بالاخره تو را یافتم امــــا تنها نبودی تو مرا فراموش کرده بودی و دلت از سنگ و کوه هم سخت ترشده بود ...

حرفهایم را به سنگ گفتم خرد شد ، به کوه گفتم با خـــــاک یکسـان شد، به دریا گفتم دریا خشکید اما برای تو حتی کوچکترین اثری نداشت.

 من همان لیلی دیوانه بودم وهستم که بخاطر تو همه کار کردم ولـی تو آن مجنون عاشق نبودی و نیستی. تو در انتظار من  ننشستی و مــرا فراموش کردی. دل تو برایم از سنگ هم سخت ةر شده بود ولی بـــرای دیگری خیلی نرم.

 

 

 

مدتی است که حتی خاطراتم را به فراموشی سپرده ام

خاطراتی که امروز همچون تصويری مه آلود می نمايند

ای کاش زندگی برگشت پذير بود

ای کاش می توانستم عشق تو را حفظ کنم

 من زندگی ام را قمار کردم قماری که برنده نداشت

و زندگی برگشت پذير نيست...

 

 

 

زندگی رویا نیست        

                      زندگی زیبایی است

می توان بر درختی تهی از بار٬ زد پیوندی

 می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

 می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو ...          

                      هر دو بیزار از این فاصله هاست ...

 

  

 

دردی شیرین بر سینه ی بی قرارم می کوبد. دردی شبیه عشق.دردی که سایه ی نوازشگر نگاهت را می جوید. کاش می دانستی که چقدر دل تنگ توام.لب هایم خاموشند اما کاش غوغای درونم را می شنیدی، تا من همیشه آرام و بی پروا به تماشایت می نشستم و با دبدن غنچه ی لبخندی که در میان لب هایت پرپر می شد توان زندگی می یافتم.آه که چقدر سرگردانم...               

                                                                                  منم و سکوت و تنهایی.

کاش می توانستم بانگ عشق را به صدا درآورم تا طنین دل نوازش را می شنیدی و باورم می کردی.

                                                                                 مرا که این همه بی تو بی تابانم.

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در شنبه 5 اسفند1385 و ساعت 3:33 PM
 
 

روز ولنتاین نزدیکه اما ...

بازم همه چیز آرومه. هیچ خبری نیست. بازم تنهایی. ولی یه چیزی هست. امسال برام با سال های دیگه فرق داره. امسال عشقو تجربه کردم هرچند که خیلی زود از دستش دادم ولی تجربه کردم ...

حالا احساس می کنم دیگه از اون عشق چیزی برام نمونده ولی یه آرزو دارم : کاش میشد بهم زنگ بزنه و با اون صدای آرامش بخشش واسه من٬ همون صدایی که آرومم می کنه٬ بیشتر دل تنگم می کنه٬ با همون صدا بهم تبریک بگه٬ آخه من منتظرشم. ولی می دونم که نمی شه. می دونم محاله. آخه اون غرور داره. غرورش نمی ذاره. می دونم ... می دونم ... می دونم ...

ولی بازم امیدم رو از دست نمی دم ... صبر میکنم. زمان همه چیز رو برام روشن می کنه. 

         

                                                                                                « م.ر »

 

شب هنگام، عاشقانه ترين دلنوشته هايم را نثارت می کنم، شايد روزی بخوانی و بدانی که اين عاشق ترين، مانند زنان عاشق هندو در آتش عشق تو می سوزد و به انتظار دوباره مهربان شدنت ، وفادارانه خواهد نشست. به اعتقاد پيمان زيبايی که شبی روبروی دریای خزر آرام بستيم و به هم قول داديم هرگز به هم پشت نکنيم و من به اعتماد شانه های قوی و مردانه ات، دست ها و شانه های ظريفم را به تو بخشيدم و دل به دريا زدم و سلول ها و رگ و خون و قلب و دين و ايمان و ... را در طبق اخلاص نهاده و سر تسليم در مقابل غيرت زيبا و محّبت و عشق بی ريايت فرود آوردم .

 می دانم ،

  دوستت دارم و عاشقانه به پايت مي سوزم ، به وفاداری ام ، به عشقم ، به صداقت و معصوميتم ، به ايمان و ايثار و صبرم نخند. من با اميد به خداوند مهربان و با اعتقاد به عشقی که هرگز از قلب مغرور تو بيرون نخواهد رفت چشم به راهت خواهم نشست ، شايد روزی تو با يک بهار بيايی. 

 آرام و بی صدا به تماشايت خواهم نشست و در جستجوی ردّ پايت هر جا که باشد عاشقانه روز را به شب ، و شب را به صبح می رسانم . در  بيکرانه های خاطراتمان، در کوچه های ديارمان ... هر جا که بوی خوش تو را دارد.

                                                                                               « م.ر »

|+|
نوشته شده توسط مهلا در پنجشنبه 5 بهمن1385 و ساعت 4:51 PM
 

 

 

فصل غربت است و اشک، تنها چاره ی بی قراری و همسفر آن کبوتر تنهایی.

فانوس قلبم پر از گریه، پنجره ها بسته و تنها مرحم این دل پر درد فریادهای بی صدایم هستند.

حالا دگر بیدهای مجنون هم غم عشق را فراموش کرده و گیسوانشان را به دست بادهای پاییزی سپرده اند.  

و من تنهای تنها... چشم به غروبی دوخته ام تا شاید پرستویی به خانه ی قلبم پا بگذارد و مرا غرق پرواز کند.

                                                         « تقدیم به تو که پرستوی پرواز منی » 

 

  

وقتی گرمی اشک هایم را...

روی گونه هایم احساس کردم

که تو دیگر رفته بودی

برای همیشه...

و دیگر فرصتی نمانده بود

برای دوباره دیدنت

و من آن لحظه...

بی تو بودن را معنی کردم:

با اشک هایی که...

روی صورتم به بی نهایت جاری بود

و با دلی که...

هر لحظه به خدا نزدیک تر میشد

برای طلب دوباره بودنت!!!

 

 

 یکی بود یکی نبود

 اون که بود تو بودی و اون که تو قلب تو نبود من بودم.

 یکی داشت یکی نداشت

 اون که داشت تو بودی و اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم.

 یکی خواست یکی نخواست

 اون که خواست تو بودی و اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم.

 یکی گفت یکی نگفت

 اون که گفت تو بودی و اون که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو  نگفت من بودم.

 یکی رفت یکی نرفت

 اون که رفت تو بودی و اون که به جز تو دنبال هیچ کس نرفت من بودم!!!

 

 

خسته ام از تکرار "دوستت دارم" گفتن هایم.

" دوستت دارم" گفتنی پوچ.....که...

 سنگینی بی خوابی های دیشب های مستی ام را از ...

 باران خون دیده ام سیل جاری کرد.. بر کویر بی باران غم هایم.

 دلم برای " دوستت دارم" گفتن هایم می سوزد....

 دیگر دلم برای خودم نمی سوزد....

 مدت هاست که خودم برای دلم می سوزم....

  آری ..........شمع وجود خودم به پای دلم آب می شود.....

|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 4:24 PM
 

 

 

شبی خواب دیدم باخدا کنار ساحل قدم می زنم. ردپای هردوی ما روی ساحل بود. وقتی برگشتم و به گذشته نگاه کردم، دیدم در مواقع سختی من، تنها یک ردپا کنار ساحل است. پس به خدا گله کردم و گفتم: خدایا چرا در مواقع سختی مرا تنها گذاشتی؟

خدا لبخندی زد و گفت: فرزندم در آن موقع تو بر دوش من بودی، برای همین تنها یک ردپا از آن موقع مانده است.

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 3:27 PM
 

سرگردان و تنها در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار

انتظار تکیه زده ام .

دیرگاهیست که قفل پنجره امید را در کوره راه

امید های نا تمام دلم جا گذاشته ام .

چقدر تلخ است لحظه ایی در میان اشک و آه  

 چقدر روحم طوفانی و تاریک است

وقتی تمام ابرها در من میبارد .

تو می گویی کدامین زمستان در چشمانم

نشسته که این چنین تلخ می گریم .

نگاه کن!

نگاه کن آسمان را..... چقدر آبی است

چون تمام ابرهای دنیا را به من داده

تا چشمانم ببارد درد زمستان را.......

 کاش از تمام حرفهای

دل بارانی من خبر داشتی.......

امروز در تنگنای زمان به تو می اندیشم

چرا نمی آیی......... ؟؟؟؟؟

 

 

 

 

از پنجره ی کوچک تنهایی با تو حرف می زنم، از پشت دیوارهای دل شکسته ام در شب با قایق غم هایم در رودخانه ی اشک هایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت و تاریکی پارو می زنم و چشمان مهربان تو از لا به لای شهر ستاره ها با من قصه ی امیدواری می گویند. می بینم اما قلب کوچک من روزهاست که رنگ شادی را در کوی خود ندیده است...

 

 

 

 

 

بین دوست داشتن و عشق ورزیدن فرق زیادی است.

در دوست داشتن تعهدی وجود ندارد اما عشق ورزیدن تعهد است.

به همین علت است که مردم زیاد راجع به عشق حرف نمی زنند.

 

 

 

 

من اوج احساس و محبت و زیبایی را درک کرده ام. من هم رنجیده ام و هم درد کشیده ام و هم خندیده ام. من هم زخم خنجر رفیق را بر پیکر روحم دیده ام و هم مرحم رفیقان را. من هم برای شادی گریسته ام و هم برای دلتنگی. اما ایمانم همیشه در گوشم زمزمه می کند:

شاکر  شاد و عاشق باشم

|+|
نوشته شده توسط مهلا در شنبه 25 آذر1385 و ساعت 2:4 AM
 

من غریبه ی دیروزم، آشنای امروز و فراموش شده ی فردا...پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی.

         

دیروز فریاد زدی دوستت دارم و من گفتم : نمی شنوم بلند تر بگو!

و امروز وقتی به آرامی می گویی دیگر دوستت ندارم می گویم: هیس، چرا داد می زنی؟

                        

روز اول که دیدمش هرگز فکر نمی کردم در قلب من جایی داشته باشد وحالا سال ها می گذرد و فکر می کنم هرگز کسی جایش را در قلبم نمی تواند بگیرد

          

اگر کسی آن گونه که تو می خواهی دوستت ندارد به این معنا نیست که عشق او نقص دارد

                      

فکر می کردم آنقدر از نگاهم خسته شده ای که دور دور رفته ای. اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم و اشک های خداحافظی را.

                      

خوب ترین مرحله ی عشق همین است:      "از من تو همان چیزی بخواهی که ندارم"

                      

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشک های تو نمی شود.

                      

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون ممکن است هرکسی عاشق لبخند تو شود. 

                    

همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات باشه، پس همیشه سعی کن قدر چیزی را که امروز داری خوب بدونی. 

                       

زندگی سه چیز بیشتر نیست:

1- به اجبار دنیا آمدن      2- با غم زیستن      3- با آرزو مردن

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در شنبه 25 آذر1385 و ساعت 1:48 AM
 

 کاش می شد اشک را تهدید کرد

                             مدت لبخند را تمدید کرد

                                                  کاش می شد در میان لحظه ها

                                                                                لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

|+|
نوشته شده توسط مهلا در پنجشنبه 23 آذر1385 و ساعت 4:43 PM
 

من ندانم که کیم ...

من فقط می دانم ...

که تویی ...

                                                      شاه بیت غزل زندگیم

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در چهارشنبه 22 آذر1385 و ساعت 8:2 PM
 

خواب رویای فراموشی هاست!                     خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشی هاست، من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم

وندایی که به من می گوید:                                                  

                                «گرچه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است»

                                                         

|+|
نوشته شده توسط مهلا در چهارشنبه 22 آذر1385 و ساعت 7:52 PM
 

هستی...

 

با من حرف بزن، با کلام عاشقانه مملو از مهری که هردو به آن دل خوش کرده ایم، از دنیایی بگو که به آن امید بسته ایم تا شاید حقیقتی را که در آن مانده ایم از یاد ببریم. با من حرف بزن، از رویاهایی که هرگز به حقیقت ما نخواهند آمد. اتاق پر از عطر حرف های توست. با من حرف بزن... دیدگانت را در دیدگان غرق در اشکم فرو بر و دستان گرم سرشار از عاطفه ات را در خلوت سرد دستانم بگذار تا لحظه ای هستی یابم.

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در چهارشنبه 22 آذر1385 و ساعت 7:22 PM
 

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق

 

 

خنده ات رو به همه بده، ولی لبخندت را به يه نفر

 عشقت را به همه بده،ولی وجودت را به يه نفر

 بذار همه عاشقت باشن، ولی خودت عاشق يه نفر باش

|+|
نوشته شده توسط مهلا در سه شنبه 21 آذر1385 و ساعت 2:40 PM
 

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم

که دگر باره از این خطاها نکنم

بوسه را دادو چو برداشت لبش از لب من

توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم 

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 20 آذر1385 و ساعت 0:35 AM
 
 

عشق مثل يک ساعت شنی می ماند همزمان که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند!!!

          

 دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلکه به خاطر شخصيتی که من در هنگام با تو بودن پيدا ميکنم 

                                             

بعد از مرگم تکه يخی به شکل صليب بر روی سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد آب شود وبه جای يار برايم گريه کند...

                                                         

بدترين شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسيد...

|+|
نوشته شده توسط مهلا در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 11:35 PM
... 
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو ! در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ادکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !

 

کاش

 

 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم

           به هوس بازی این بی خبران می خندم

                    هرکه دارد سخن از عشق به ان می خندم

                              خنده ام از گریه غم انگیز تر است

                                       کارم از گریه گذشته است که به آن می خندم

                             

 

 

بگذار بمیرم...

بگذار بمیرم، پیش از اینکه نگاه هایمان با هم غریبه شوند.

                          پیش از اینکه دست هایمان از گرمای عشق بگریزند.

                                     پیش از اینکه چشمانمان مانده ی جاده های انتظار شوند.

                                                پیش از اینکه در بی تو بودن لحظه هایم نیست شوم.

                                                                           بگذار پیش از اینها بمیرم ...

|+|
نوشته شده توسط مهلا در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 10:56 PM
تردید 

اینم مطلبی که خودم نوشتم ولی هیچ وقت به دست اونی که باید می رسید، نرسید.

 البته شاید اگه شرایطمون تغییر نمی کرد الان پیشش بود ولی حالا

 

 

 

 تردید

 

در آن لحظه آرزو داشتم تو را در کنار خود داشتم. می خواستم با کمک تو همه ی سدها را بشکنم و تمامی موانعی را که بین ما حائل شده اند از سر راه بردارم. دلم می خواست وادارت کنم تا همه چیز را بی پرده با من در میان بگذاری و واهمه نداشته باشی که غروری در این بین پایمال شود.

عزیزم، گرچه تو از تردید صحبت کردی اما باید این را می دانستی که من، در مقابل تو از خود هیچ چیز ندارم حتی تردید. زمانی که عشق با تمام شکوهش خودنمایی می کند، دیگر جایی برای تردید نخواهد ماند. پس تو از چه می ترسی؟ نیاز به بودن با تو، چنان مرا کلافه کرده بود که به سراغ خاطرات مشترکمان رفتم و تا نزدیک سحر هزاران بار آنها را در ذهنم مرور کردم و اشک ریختم. در تمام آن ساعات احساس می کردم که تو در کنارم هستی، گویی این تو بودی که فقط برای من صحبت می کردی. شاید باور نکنی در تمام این سال ها، هیچ گاه به شخصی تا به این حد احساس وابستگی نکرده ام. از روزی که تو را به درستی شناختم، شکوفه های خوش رنگ عشق فضای تاریک قلبم را حال و هوای دیگری دادند. عزیزم بدان در کنار تو همه چیز دل چسب و دوست داشتنی خواهد بود و بی تو حتی نفس کشیدن هم دیگر معنایی نخواهد داشت. پس اگر واقعا مرا می خواهی دیگر هیچ از تردید نگو.

 

 

 

من که ازش استفاده نکردم (تاریخ مصرفش گذشت) ولی امیدوارم به درد شما بخوره.   

|+|
نوشته شده توسط مهلا در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 0:15 AM
 

وقتی کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم .کاش کوچيک می مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که می زنيم باز کسی حرفمون رو نميفهمه ...

 

 

دوری با عشق همان ميکند که باد با زبانه های آتش:

 عشق کم مايه را خاموش ميکند وعشق قوی را شعله ورتر

|+|
نوشته شده توسط مهلا در شنبه 18 آذر1385 و ساعت 5:59 PM
 

 

تو ميروی و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بی تو، يک عمر فرصت برای گريستن دارم اما برای تماشای تو، همين يک لحظه باقی است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

|+|
نوشته شده توسط مهلا در شنبه 18 آذر1385 و ساعت 5:58 PM
 

اولين كسی كه عاشقش ميشی دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسی رو كه ميایی دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشی اون آدمی كه هيچ وقت نبودی . ديگه دوست دارم واست رنگی نداره ... و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكونی كه انتقام خودتو ازش بگيری و اون ميره با يكی ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 10:40 AM
 

 

ماهان عزیزم برام نظر گذاشته و ازم خواسته که این مطلب رو واسه اونی که دوسش دارم بنویسم منم این کارو کردم ولی علاوه بر اون به ماهان و نیلوفر عزیزم که این همه نظر های خوشگل گذاشتند هم تقدیمش می کنم.   

 

هر وقت دلم برات تنگ ميشه ميرم پشت ابرا گريه مي كنم

پس هر وقت بارون اومد بدون دلم برات تنگ شده ... 

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در چهارشنبه 15 آذر1385 و ساعت 6:21 PM
 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

                                                رفته ای اینک ، اما آیا

                                                                                    باز می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

                                    خنده ام می گیرد!

Image hosting by TinyPic

|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 2:52 PM
چرا؟؟؟ 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

                                                من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

                         باغبان در پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

                               غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

                                                            و تو رفتی و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

                                                 خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

                      و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

                           که چرا...              

                                          خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟                        

                                                                            «حمید مصدق»
|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 2:51 PM
 

این مطلب رو تقدیم می کنم به کسی که خیلی دوسش دارم ...

 

 نمی دانم چه خواهی کرد؟... روزی که دریابی در جای جای این شهر، بر تن دیوارهای سنگی وگلی، برتن آسفالت های ترک خورده، بر زمین و آسمان، ردپای نگاه های خسته ام در جست و جوی تو سنگینی می کند.

 

 نمی دانم چه خواهی کرد؟... روزی که دریابی روزگارانی نفست گران ترین نفس ها بوده است، نفس گیر و نفس ده که با نفست هم نفس بوده ام و بی نفست تنها و تنها!

 

نمی دانم چه خواهی کرد؟... روزی که بدانی برایم از هرکس و هر چیز با ارزش تر بوده ای، روزی که بدانی در نبودنت چه عاجزانه سوخته ام و در انتظارت چه آرزومندانه تصویر عشق را رنگ زده ام.

 

 امروز زیباترین تصویر قلب من، تصویر توست؛ زیبا ترین صدا، صدای توست و دلپذیرترین لحظه ها، لحظه های با تو بودن است.یک لحظه با تو بودن یعنی عشق داشتن، یعنی یک عمر خوشبختی، یعنی یک باغ قناری، یعنی دریا دریا آسمان آبی...

 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 2:48 PM
 

                  دراين دنيا نكردم من گناهی

                       فقط كردم به چشمانت نگاهی

                           اگر باشد نگاه من گناهی

                               مجازاتم بكن هر طور که خواهی

                                                 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 0:9 AM
 

نمی دانم هنگام فراق و غربت بگریم یا بخندم ولی با اطمینان از فرسنگها فاصله ها به تو می گویم که عزیزم یادت همیشه در ذهن من خواهد ماند و تا همیشه دوستت دارم

|+|
نوشته شده توسط مهلا در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 11:28 PM
هفت شهر عشق 

شهر اول: نگاه و دلربايی

شهر دوم: ديدار و آشنايی

شهر سوم: روزهای شيرين و طلايی

 شهر چهارم: بهانه ، فکر ، جدايی

شهر پنجم: بی وفايی و بی خيالی

شهر ششم: دوری و بی اعتنايی

شهر هفتم: اشک ، آه ، تنهايی

|+|
نوشته شده توسط مهلا در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 11:13 PM
ناله ی سرد 
هیچ کس درد مرا درک نکرد         ناله ی سرد مرا درک نکرد

شب پاییزی این شهر غریب          روح شبگرد مرا درک نکرد

بین این مردم بی درد.کسی         وسعت درد مرا درک نکرد

ذهن آیینه ی رویایی دوست          چهره ی زرد مرا درک نکرد 

|+|
نوشته شده توسط مهلا در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 11:6 PM
سلام. به وبلاگ من خوش آمديد
اميد است دوباره شما را در اينجا ببينم.
www.mahsasaeid.blogfa.com

JavaScript Codes