

به یادِ آرزوهايم ...
سکوتی می كنم بالاتر از فرياد!!!


نمی دانم ...
تو یا بی اندازه به عشق من اعتماد داری و یا اینکه در دلت عشقی از آن من نیست...
براستی با کدامین تفکر زندگی را می گذرانی؟!
نمی دانم ...
دیگر در مقابل تو هیچ نمی دانم؛معنی و مفهوم کارهایت را! نگاه های بی راهت را! افکار کودکانه ات را! و حتی... گاهی... لجبازی ها و غرور بی اندازه ات را!
نمی دانم ...
زین پس باید با فکر نبودنت زندگی کنم یا با فکر بدست آوردنت...!
مرا بر سر دو راهی ژرفی قرار دادی. ولی دیگر توانی برایم باقی نمانده...!
امروز می خواهم یــــــــک راه را انتخاب کنم.
یا ......... سیه راه زندگی؛ بی تو، بدون فکر تو و خالی ز تو.
و یا ......... سپید راه زندگی؛ تلاش برای رسیدن به تو، حضور تو و وجود تو.
کمی درنگ می کنم...
تو برایم سپیدی باقی نگذاشتی، به هر طرف که می نگرم جز سیاهی هیچ نمی بینم...
" و این یعنی اتمام همه چیز "
بیشتر می اندیشم...
باز هم نمی دانم...
اما این بار، این را خوب می دانم که سیاهی برایم سخت غم انگیز است و تحملش را ندارم. اما چه کنم که راه دیگری باقی نیست.
برای انتخاب هر یک از این دو راه کمک می خواهم! اراده می خواهم! و در نهایت...، صـــــــبـــــــر!
امّا... آیا دارم ؟؟؟
باز هم نمی دانم...
« م.ر »










کاش می شد اشک را تهدید کرد
هستی...













